من

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۱ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

داداشــ مرتضی

ریحون - داداشــ مرتضی
دیروز شهر مامیهمانداشت ، یک میهمان که ازآسمانآمده بود ، نامشمرتضیبود ، در خیابان ها نوشته بودندمرتضی جانخوش آمدی ...

سی سال پیش ، رفته بود شاید هم سی سال ، پیــش رفته بود ، از بس آنجا ماند ، دیروز که آمده بود بش می گفتیم میهمان ...

مردممان هم چه استقبالی برایش داشتند ، فرقی نداشت پیر یا جوان ، زن یا مرد ...

سی سال پیشجوانی بود رعنا، دیروز فقطچند تیکه استخوان...

چه زیبا لحظاتی را دیدم در این چند روز ، آنجاکه وقتی همه دست ها زیر تابوت را گرفته بودند ،  وقتی آستین ها تا نیمه کنار رفته بود ، روی دستی گلی خالکوبی شده بود ، آنجاکه وقتی لات محلمان برای دیدن مزارش جمعیت را می شکافت و بی قراری می کرد .

نگاه پرمعنایپدرشبه داخل مزار ، دیدن داشت ، اشک داشت ، خیلی ها اشک داشتند ، بعضی برایشهید، بعضی برای خودشان ، به بیچارگی خودشان

اما مرتضی جان ، این چند روز در کنار تو ، شهر بویخدامی داد و از چه احساسی سرشار بود ایننفس پرگناه، چقدر زیبا درختان شهر به نشان خونت ، سرخ بر تن کرده بودند ، زمین هم در روز تشعییت گریه می کرد ، شاید می خواست اشکهاش فرش عاشقانت باشد ، بی قراری اسفند ها هم آسمان را کدر کرده بود ، شاید به نشانآسمان غبارآلود ظهر عاشورا

و چه زیبا حالا که می نویسم ، آسمان می بارد ، انگار آسمان هم همراه طبع من بی قرار شدست ، مرتضی جان :

از عرش آمدی و شهر آبرو گرفت/ باید برای بردن نامت وضو گرفت

داداشــ مرتضی، خاک را در آغوش گرفتی و هزار دل را همراهت کردی ، ای دریغا که این دلها زمینی اند و تو آسمانی ، حالا که می روی ... از ما ببر بهجمع شهیدانسلام ما ... ، راستی هرگاه میهمان ارباب حسین شدی ، عاشقان زمینی ات را فراموش نکن .

به امید دیدار ... انشاءالله

91/7/30

مطالب زیر را با نگاه زیبایتان ، منور کنید :

+ آن کس که در راه خدا شهید نمی شود ...

+ پشت میزهای فیلترینگ چه می گذرد ؟؟

+ شنیده بودم مزارش همیشه بوی عطر می دهد ، اما باور نمی کردم ...





  • عماد داوری